کافه مترسک

 
باز گشتی دوباره
نویسنده : قاسم عوض بیگی - ساعت ٢:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۸
 

دست از ستم کشیدن جانان ز رحم نیست

فرصت به روزگار فرومایه میدهد


 
comment نظرات ()
 
 
تباهی
نویسنده : قاسم عوض بیگی - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۸
 

نفرین به این تباهی ! این لحظه های تکرار

یک استکان چای و سیگار پشت سیگار

با سرفه های ممتد . دستی به رخ کشیدن

تصویر عکس قلبی بر وی قلب دیوار

افسوس لحظه ها را با هر بهانه خوردن

وانگه به این زمانه لیچار پشت لیچار 

پ.ن: این روزها بیشتر از پیش احساس تنهایی می کنم


 
comment نظرات ()
 
 
سکوت
نویسنده : قاسم عوض بیگی - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۸
 

پنهان شدی و در کلماتم رها شدی

با من رفیق بودی و از من جدا شدی

دیر آمدی به خاطرم ای نام ناشناس

با من چه دیر دوست شدی . آشنا شدی

زیبایی ات به رنگ صدا و سکوت بود

در گل سکوت کردی و در من صدا شدی

(شعر از عبدالجبار کاکایی)


 
comment نظرات ()
 
 
... بی خانه شدن
نویسنده : قاسم عوض بیگی - ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ تیر ،۱۳۸۸
 

سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد

عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد

گزچه خاکسترم و همسفر باد . ولی

جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد

یوسفم . سینه من پیرهن پاره من

ننگ این قصه به افسانه شدن می ارزد!


 
comment نظرات ()
 
 
دلیل رفتنت ...
نویسنده : قاسم عوض بیگی - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸۸
 

    نگو بار گران بودیم و رفتیم

                 نگو نامهربان بودیم و رفتیم

                                 آخه اینها دلیل محکمی نیست!!

                                                    بگو با دیگران بودیم و رفتیم

==================================================

در جان من زیبایی او جا نمیشد

این تنگ هرگز جای ماهی ها نمی شد

هر بار می بوسیدمش با گریه میگفت:

(یک روز عاشق می شوم... !)اما نمیشد

هر وقت میآمد دلش با دیگری بود

هر وفت تنها میشدم تنها نمیشد

آتش گرفت آن شمع و جمعی خیره در من

 پر... وا ... نمیشد ... آه ... نه... پر ... وا ... نمیشد!

سر به دار و سر بلند


 
comment نظرات ()
 
 
.. .. گله دارم
نویسنده : قاسم عوض بیگی - ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸۸
 

من خسته ام از این من و از ما گله دارم

از دست همین دورو بری ها گله دارم

چندیست که سر رفته ام از حوصله جمع

چندیست که از عالم و دنیا گله دارم

دیروز گذشته است! نباید غم آن خورد؟

آینده نگر باش! ز فردا گله دارم

--------------------------------------------------

 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : قاسم عوض بیگی - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۱ تیر ،۱۳۸۸
 

عشقبازی را ندانستم قماری مشکل است

تا نشستم روبروی یار خود را باختم

--------------------------------------------------------

من فکر میکنم . چه کسی را ؟ تو

تو فکر می کنی چه کسی را؟ من ؟

افسوس می خورم که نمی دانی !

افسوس می خوری که نمیدانم ؟


 
comment نظرات ()
 
 
... ... ... شانه می خواهم
نویسنده : قاسم عوض بیگی - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ تیر ،۱۳۸۸
 

تا زنده باشم. چون کبوتر دانه می خواهم

امروز محتاج تو ام فردا نمی خواهم

آشفته ام زیبایت باشد برای بعد

من درد دارم شانه مردانه می خواهم

از گوشه محراب عمری دلبری جستم

اکنون خدا را گوشه میخانه می خواهم

می خندم و آیینه می گرید به حال من

دیوانه ام. هم صحبت دیوانه می خواهم

در را برویم باز کن اندوه آوردم

امشب برای گریه کردن شانه می خواهم


 
comment نظرات ()